پری، توکا، بامداد ملکی؛ یک بعد از ظهر آفتابی

PDF
 به نقل از هفته نامه ی چلچراغ – مرداد 87
 
خانه‌اي از شن و مهر
 
منصور ضابطيان
 
 
 
 
 
تا چند دقيقه ديگر كنسرت پري ملكي آغاز مي‌شود. جمعيتي كه در سالن انتظار تالار وحدت حضور دارند؛ به نظر مي‌رسد تمام صندلي‌هاي پايين و بالكن را پر كنند.
اين سومين شب اجراست؛ اجرايي از يك گروه سنتي كه پري ملكي سرپرست و يكي از خوانندگان آن است. گروه 11نفره است. پري ملكي، نه نفر ديگر و يك ملكي جوان‌تر؛ بامداد ملكي كه يك نوازنده تنبك چيره‌دست است.
پشت صحنه طبيعتاً همه در اضطراب آغاز كنسرت هستند، اما در سالن انتظار دو ملكي ديگر مضطرب‌تر مي‌نمايند. يكي‌شان منصور ملكي است و آن ديگري توكا ملكي. آقاي منصور ملكي، بزرگ‌ترين ملكي جمع، روزنامه‌نگار و نويسنده قديمي است. وقتي هيچ كدام از ما روزنامه‌نگاري نمي‌دانستيم، آقاي ملكي خيلي چيزها مي‌دانست و بخش عمده‌اي از راه را رفته بود. توكا هم مترجم و نويسنده صاحب‌نامي است كه نياز به معرفي ندارد. آقاي ملكي وقتي به سالن مي‌آيد و كنار مهمانانش مي‌نشيند، پاي راستش را مرتب تكان مي‌دهد و اين نمي‌تواند نشانه ديگري جز دلواپسي داشته باشد و توكا هم اضطرابش را با دويدن‌هاي پياپي از اين‌سو به آن‌سو نشان مي‌دهد. كنسرت آغاز مي‌شود و در فضايي سنتي اما جوانانه ادامه مي‌يابد. جمعيت بارها به تشويق گروه مي‌پردازند. نمي‌دانم حال خانم ملكي و بامداد چطور است،اما آقاي ملكي و توكا آرام‌تر به نظر مي‌رسند.
كنسرت كه تمام مي‌شود، در راه بازگشت تصميم مي‌گيرم سر از كار اين خانواده دربياورم. به خانم ملكي زنگ مي‌زنم و پيشنهاد مي‌دهم كه يك گفت‌وگوي سه نفره ميان او و بامداد و توكا ترتيب دهم. از آقاي ملكي فاكتور مي‌گيرم، چون از جنس خودمان است. قرار مي‌ماند براي پس‌فرداي همان روز.
 
*
ساعت 30/5بعدازظهر يك روز تعطيل دور هم جمع مي‌شويم. خانه‌اي در كوچه‌اي ساده در محله يوسف‌آباد. خانه‌اي پرنور با پنجره‌هايي روبه‌ شمال. زير پنجره گلدان‌هاي بزرگ بنفشه آفريقايي است. بزرگ‌ترين بنفشه آفريقايي‌هايي كه تا حالا توي عمرم ديده‌ام. روي ديوارها پر از تابلوها و نشانه‌هايي از علاقه‌مندي فرهنگي ساكنان خانه است. وسايل خانه ساده است، اما در انتخاب و چيدمانشان خوش سليقگی به كار رفته است. همه چيز تميز است و به نظر مي‌رسد حال آدم‌هايي كه اينجا زندگي مي‌كنند، خوب است.
خانم ملكي و بامداد يك سو مي‌نشينند و من و توكا هم يك سوي ديگر. شربت مي‌خوريم و گفت‌وگو آغاز مي‌شود.
 
خيلي دوست دارم بدانم توي خانه شما چه خبر است؟
خانم ملكي: خودتان دور و بر را نگاه كنيد. راستش هميشه در منزل ما صحبت مسائل فرهنگي است، براي همين فضايي هم ايجاد شده كه در واقع نشانه‌هاي اين علاقه‌مندي را در دل خود دارد. صحبت عمومي در خانه ما يا بحث كتاب است يا كنسرت يا مثلاً يك گالري نقاشي. ما كمتر صحبت رفتن به مهماني‌هاي مختلف مي‌كنيم يا مثلاً خريد كردن هيچ وقت برايمان يك علاقه‌مندي اساسي نبوده. من در همين اطراف خودمان ديده‌ام كه مسائلی مثل مهماني و عروسي و شب‌نشيني يا خريدن فلان لباس يا وسيله خانه، چقدر از وقت آنها را به خود اختصاص مي‌دهد. ولي واقعاً براي ما اين طور نبوده.
 
و اين ايده‌آل است؟
خانم ملكي: فكر مي‌كنم.
اين ايده‌آل شماست... ايده‌آل بچه‌ها چطور؟... اصلاً بگذاريد توكا جواب بدهد.
توكا: از بچگي تا الان هيچ وقت تئاتر و سينما رفتن براي ما بهانه‌اي براي پر كردن اوقات فراغت نبوده است. در واقع بخشي از زندگي بوده كه خودمان را ملزم به رعايت آن مي‌ديده‌ايم. ناراضي هم نبوده‌ايم. يعني حالا كه به زندگي نگاه مي‌كنم، مي‌بينم موقعيت خوبي بوده.
بامداد: و خواه ناخواه از آن تأثير گرفته‌ايم. يعني در واقع جزئي جدا نشدني از زندگي‌مان شده.
و اين زندگي را وقتي با زندگي دوستانتان مقايسه مي‌كنيد، هيچ وقت حسرت زندگي بي‌خيال آنها را نخورده‌ايد؟
بامداد: برعكس... فكر مي‌كنم آنها هميشه بيشتر حسرت زندگي ما را خورده‌اند.
اما معمولاً آدم حسرت چيزهايي را كه ندارد مي‌خورد.
خانم ملكي: اتفاقاً بامداد هيچ وقت نتوانسته فضاي جوان‌هاي ديگر را تحمل كند. اين را من از روي حرف‌هايش مي‌فهمم. فكر مي‌كنم دنياي او با دنياي هم‌سن و سال‌هايش تفاوت دارد.
 
اين‌كه امتيازي نيست!
خانم ملکی : نه، نيست. من هم نمي‌خواهم بگويم او بهتر از بقيه است، ولي به هر حال علاقه‌مندي‌هاي او با علاقه‌مندي‌هاي بسياري ديگر از دوستانش تفاوت دارد. كما اين‌كه درباره خود من هم همين طور بود. من در يك خانواده شلوغ متولد شدم. ما 9 تا بچه بوديم كه همه‌مان زير يك سقف و با يك نوع تربيت بزرگ شده بوديم، اما من دنياي خاص خودم را داشتم. خواهر و برادرهاي من پول توجيبي‌شان را صرف تفريح مي‌كردند، اما من هميشه پول‌هايم را جمع مي‌كردم تا كتاب بخرم.
و اين كروموزوم لابد توي ژنتان بوده.
خانم ملكي: شايد.
و بچه‌ها اين ژن را از شما به ارث برده‌اند.
خانم ملكي: فكر مي‌كنم.
 
پس چرا يكي‌شان نوازنده تنبك شده و يكي‌شان نويسنده؟
توكا: ما گرايش‌هايمان را تقسيم كرده‌ايم. بامداد ژن مامان را به ارث برده من ژن بابا را.
بامداد: آره... و اين ژن‌ها را هم كامل به ارث برده‌ايم. چون توكا استعداد موسيقي ندارد و به جايش من نمي‌توانم حتي يك خط بنويسم.
توكا: مشكلي كه در خانواده‌هاي مشابه ما هست و شايد خنده‌دار به نظر برسد، محروميت بچه‌ها از كشف پيرامون‌شان است. در خانواده‌هايي كه مادر و پدرها سابقه فرهنگي ندارند، بچه‌ها فرصت اين را مي‌يابند كه خودشان دنياي خودشان را كشف كنند. اما در خانواده‌هاي فرهنگي بچه‌ها با يك دنياي كشف شده روبه‌رو هستند و آن‌قدر درگير كشفيات مادر و پدرها هستند كه خودشان دنياي جديدي را كشف نمي‌كنند و از طرفي زير سايه اسم مادر و پدر بودن خيلي غم‌انگيز است.
بامداد: اين مسئله هم خوب است و هم بد. من با حرف‌هاي توكا موافقم، ولي نبايد از امتيازات بودن در چنين محيطي هم حرفي نزد. با اين حال من هم دوست دارم كه شخصيتي مستقل داشته باشم به نام بامداد ملكي كه خودش كاري بلد است و الزاماً نيازي به اين‌كه در كنار كس ديگري بايستد ندارد.
 
براي اين از سايه درآمدن تلاش كرده‌اي؟ مثلاً اين‌كه يكدفعه تصميم بگيري از گروه مامان جدا شوي؟
بامداد: نه... من اين گروه را دوست دارم، نه اين‌كه مادرم سرپرست و خواننده آن است... فقط از اين بابت كه با اين گروه بزرگ شده‌ام و در آن احساس راحتي مي‌كنم. البته كارهاي مستقلي را هم شروع كرده‌ام و با دوستانم يك گروه مستقل تشكيل داده‌ايم، ولي كار اصلي و حرفه‌اي‌ام با مامان است.
بگذار يك چيزي برايت تعريف كنم... آن شب كه آمده بودم كنسرت يك بازيگر سينما هم كنار دست من نشسته بود كه با خانمش آمده بود. از دور مامان را به خانمش نشان داد و گفت: اون پري ملكي‌يه و
بعد تو را نشان داد و گفت: اون هم پسر پري ملكي‌يه. دوست نداري روي صحنه‌اي بروي كه مردم نخواهند تو را اين طور معرفي كنند؟
توكا: باور كنيد هر جايي كه باشيم، باز هم بقيه ما را همين طوري معرفي مي‌كنند. من كه ديگر بي‌خيال شده‌ام.
خانم ملكي: اگر روزي سليقه و تفكر من با بامداد هم‌خواني نداشته باشد، من حتماً از او مي‌خواهم كه از من جدا شود و با گروهي بنوازد كه او را ارضا كند. اما چيزي كه باعث شده تا به حال بامداد از گروه جدا نشود اين است كه من هميشه سعي كرده‌ام يك حركت نو انجام دهم و براي همين اغلب اعضاي گروه من جوان هستند. چون به شدت معتقدم كه فكر آنها از من بازتر و جلوتر است.
 
بسيار خب، شما به بامداد اين حق را مي‌دهيد كه اگر كار شما نتوانست او را ارضا كند، از گروه خداحافظي كند. خود شما چطور... اگر يك روز بامداد خوب كار نكند يا احساس كنيد نمي‌تواند چيزي را كه مي‌خواهيد انجام دهد، به راحتي به او مي‌گوييد خداحافظ؟
خانم ملكي: فكر مي‌كنم منطقي‌اش اين است كه از او بپرسم آيا مايل است آن طور كه من مي‌خواهم عمل كند يا اين‌كه نمي‌تواند و زجرمي‌كشد؟ چون كار موسيقي يك كار گروهي است و همه بايد در آن همدل باشند.
خانم ملكي! تو را خدا از اين حرف‌هايي كه همه مي‌زنند نزنيد. من هم مي‌دانم، چيزهايي كه مي‌گوييد روي كاغذ درست درمي‌آيد. شما رهبر يك گروه هستيد و مي‌توانيد هر وقت دلتان خواست نوازنده‌تان را كنار بگذاريد... اما گره اصلي فيلمنامه اينجاست، خانم ملكي... شما بايد عذر نوازنده‌اي را بخواهيد كه از قضا پسرتان است.
خانم ملكي: شايد بد نباشد يك مثال بزنم. سال‌هاست من آرزو دارم پيش‌پرده‌‌هاي قديمي را بازخواني كنم. اين كار كه براي من در واقع يك كار پژوهشي است، نياز به اجراي فرم خاصي از موسيقي دارد. يك نفر را مي‌خواهد كه طوري تنبك بزند كه انگار الان از دل لاله‌زار قديم بيرون آمده. شايد به بامداد بگويم تو براي اين پروژه به درد نمي‌خوري...
 
اين كار را به راحتي مي‌كنيد؟
خانم ملكي: به راحتي.
خيلي بي‌رحميد... بامداد تو ناراحت نمي‌شوي؟
بامداد: نه... اصلاً... چي كار مي‌توانم بكنم؟ (مي‌خندد)
خانم ملكي: من مي‌خواهم برگردم به بحث قبلي و به يك نكته اشاره كنم... در خيلي از خانواده‌هاي فرهنگي همه بچه‌ها به سراغ رشته‌هايي رفته‌اند كه هيچ ارتباطي با علاقه‌مندي پدر و مادرهايشان ندارد و در اين ميان فضاي خانواده بسيار مهم است. وقتي بچه مي‌بيند مادر و پدرش فرهنگي هستند ولي يكسره با هم مشكل دارند يا فضاي خانواده اساساً فضاي سالمي نيست، از اين حرفه زده مي‌شوند. حالشان از آن زندگي به هم مي‌خورد. ولي فضايي مثل فضاي خانواده« سينايي» سالم بوده و شما مي‌بينيد كه بچه‌هاي هنرمندي را تربيت كرده است.
 
بچه‌ها ! بين شما و مامان و بابا درباره كارتان هيچ رودربايستي هست؟ مثلاً بامداد! هيچ پيش آمده كه به مامان بگويي، مامان داري بد مي‌خواني؟
خانم ملكي: اتفاقاً...
خانم، تورو خدا اجازه بدهيد خودش صحبت كند.
(خانم ملكي مي‌خندد)
بامداد: نه... راستش را بخواهم بگويم به اين صراحتي كه مي‌گوييد، نه. ممكن است يك وقت‌هايي تذكري بدهم، ولي نه اين‌كه يكدفعه بگويم بد مي‌خواني.
توكا: اتفاقاً من فكر مي‌كنم بامداد به راحتي اين مسئله را مي‌گويد. حالا شايد اگر من باشم، اين كار را نكنم.
بامداد: خب طبيعي است، چون من عضوي از گروهم و اگر يك جاي كار بلنگد، نسبت به آن حساسم. شايد اگر عضو نبودم چندان برايم مهم نبود.
بامداد! بچه‌هاي گروه هيچ وقت از تو به عنوان يك رابط براي رساندن حرفشان به گوش مامان استفاده كرده‌اند؟
بامداد: نه... هيچ وقت.
خانم ملكي: من هم صادقانه مي‌گويم كه هيچ وقت اين اتفاق نيفتاده. يعني فضايي حاكم بوده كه بچه‌هاي گروه آن‌قدر احساس راحتي كرده‌اند كه بيايند و حرفشان را بزنند. من آدم دگمي نيستم و دنبال كار خوب هستم. بنابراين حرف آنها را خودم گوش مي‌دهم و مي‌پذيرم و نيازي به رابط ندارند.
 
آن‌چه كه به عنوان يك قطعه مي‌نويسيد و در اختيار گروه قرار مي‌دهيد، با آن‌چه كه ما مي‌شنويم، چقدر اختلاف دارد؟
خانم ملكي: فراوان... شايد در بعضي قطعه‌ها با توجه به نظر بچه‌ها و توانايي‌هايي كه در زمان تمرين بروز مي‌دهند، تا 12، 13 بار بازنويسي صورت مي‌گيرد.
 
تمرين‌ها را كجا انجام مي‌دهيد؟
خانم ملكي: همين جا.
 
توي همين آپارتمان؟
بامداد: بله... همين جايي كه شما نشسته‌ايد.
بيچاره همسايه‌ها، چي مي‌كشند طفلكي‌ها؟
خانم ملكي: نه... آنها خيلي لذت مي‌برند. خودشان هميشه مي‌گويند لذت مي‌بريم
خب شما انتظار داريد چي بگويند... رويشان نمي‌شود حقيقت را بگويند.
خانم ملكي: (مي‌خندد) شايد... ولي البته پنجره‌هاي ما همه دوجداره است و صدا كمتر بيرون مي‌رود.
 
ولي اينجا يك تناقض است. دو نفر اينجا موسيقي كار مي‌كنند و پر سر و صدا هستند و دو نفر نويسنده‌اند كه اتفاقاً به سكوت نياز دارند. توكا! تحمل اين وضعيت سخت نيست؟
توكا: نه چندان... ديگر عادت كرده‌ام. البته الان مستقل زندگي مي‌كنم، ولي همان موقع هم كه اينجا بودم سختي زيادي تحمل نمي‌كردم.
خانم ملكي: البته منصور گاهي وقت‌ها اذيت مي‌شود، اما تحمل مي‌كند.
آره خب، اين خيلي لذت‌بخش است كه آدم به كنسرت برود، اما اگر هر شب قرار باشد توي خانه آدم كنسرت باشد... واي، من يكي كه ديوانه مي‌شوم.
توكا: شما هم اگر چاره ديگري نداشتيد، تحمل مي‌كرديد. (مي‌خندد)
 
وقتي قرار مي‌شود كنسرتي برگزار كنيد، توي خانه چه چيزهايي تغيير مي‌كند؟
بامداد: هيچ چيز... مثل هميشه.
 
واقعاً ؟
توكا: آره... مامان آدم عجيبي است. اگر كسي او را نشناسد و از بيرون به زندگي ما نگاه كند، فكر مي‌كند اينجا خانه يك خانم خانه‌دار است كه از صبح تا شب دارد مي‌سابد و مي‌شويد. درست است كه به هر حال به خاطر آمد و رفت‌ها كمي وضع خانه به هم مي‌ريزد، اما بيشتر فشارها به مامان مي‌آيد. در همه اين سال‌ها هيچ وقت يادم نمي‌آيد كه ما مثلاً مجبور شده باشيم به خاطر تمرين‌هاي مامان شب ساندويچ بخوريم.
 
مگر شما آشپزي هم مي‌كنيد؟
خانم ملكي: من آدم منظمي هستم. من صبح‌ها ساعت 5/5 از خواب بيدار مي‌شوم و مي‌روم پارك ورزش مي‌كنم. ساعت 5/7 برمي‌گردم و صبحانه را آماده مي‌كنم. بقيه را بيدار مي‌كنم و حتي غذاي ظهرشان را هم مي‌دهم كه ببرند. وقتي تمرين‌ها شروع مي‌شود، همين روال ادامه دارد. زندگي هيچ‌كدام از ما به هم نمي‌ريزد. كف خانه تي كشيده است، لباس‌ها اتو شده، غذا سرموقع آماده...
رفتارتان به هنرمندان نمي‌آيد.
خانم ملكي: ما هيچ كدام اهل اداهاي رايج نيستيم. مثل آدم‌هاي معمولي زندگي مي‌كنيم.
بامداد: من مي‌خواهم چيزي درباره آن ماجراي زير سايه پدر و مادر بودن بگويم.
اي بابا! مثل اين‌كه اين قضيه خيلي مهم است.
بامداد: وقتي بچه‌ها درست حرفه و تخصص پدر يا مادرشان را دارند، از زير سايه در آمدن مشكل است، اما شانسي كه من دارم اين است كه خواننده نيستم. من نوازنده تنبكم و اين كارم را راحت مي‌كند.
وقتي توي سالن انتظار تالار وحدت بودم، اضطراب آقاي ملكي و توكا را حس مي‌كردم كه چقدر نگران اجرا هستند. آيا شما هم اضطراب كارهاي آنها را داريد؟‌ قاعدتاً خانم ملكي و بامداد بايد جواب بدهند.
توكا: اتفاقاً من مي‌خواهم جواب بدهم. تفاوت كار من و بابا با كار مامان و بامداد در اين است كه كار ما هميشه با واسطه است و در لحظه خلق نمي‌شود. براي همين اضطراب به شكلي كه ما براي كار آنها داريم در آنها وجود ندارد. با اين حال هميشه حمايت معنوي كرده‌اند. كار ما هميشه برايشان مهم بوده، هميشه خوانده‌اند و نقد كرده‌اند.
 
بين بامداد و ديگر اعضاي گروه تفاوتي مي‌‌گذاريد؟
خانم ملكي: خير.
 
يعني اگر بامداد خطايي بكند، با او مثل بقيه برخورد مي‌كنيد؟
خانم ملكي: صددرصد.
توكا: تازه بدتر ... چون بقيه مي‌روند، اين طفلكي شب بايد توي همين خانه بماند.
 
اين بچه‌ها را چطور بزرگ كرديد؟
خانم ملكي: اين دو تا را؟
 
مگر غير از ما چهار نفر كسي ديگري هم اينجاست؟
(خانم ملكي مي‌خندد)
بامداد: ما دو تا كه خودمان بزرگ شديم.
خانم ملكي: توكا راحت‌تر بزرگ شد. وقتي بچه كوچكي بود، ما ساكن انگلستان بوديم و او به هر حال از يك شرايط حداقلي برخوردار بود. اما سال 59 به ايران برگشتيم و بامداد در اوج جنگ به دنيا آمد. به هر حال شرايط رشد او با خواهرش متفاوت بود. ما كار دولتي نداشتيم و از نظر مالي هم در مضيقه بوديم. من تا يك روز پيش از به دنيا آمدن بامداد، به سختي كار مي‌كردم.
 
كار خوانندگي؟
خانم ملكي: خوانندگي؟! در آن سال‌ها؟ حرفش را هم نمي‌شد زد. من توي يك كتاب‌فروشي كار مي‌كردم.
 
چي كار مي‌كرديد؟
خانم ملكي: فروشندگي مي‌كردم. يك خانه‌اي داشتيم كه زيرزمين بود و گاهي دور از چشم صاحب‌خانه آنجا به خانم‌ها درس آواز هم مي‌دادم. مجبور بودم مخفيانه اين كار را بكنم، چون هيچ بنگاهي حاضر نمي‌شد به ما خانه‌اي را اجاره دهد كه توي آن قرار باشد خانم‌ها آموزش آواز ببينند. به بچه‌ها خيلي سخت مي‌گذشت، اما طوري رفتار كرده بوديم كه آنها دقيقاً درك مي‌كردند كه آدم‌هاي ثروتمندي نيستيم و داريم به سختي پول در مي‌آوريم.
 
و شما بچه‌ها! حسرت نداشتن چيزي را نداشتيد؟
بامداد: من كه يادم نمي‌آيد. فكر مي‌كردم خب زندگي همين است ديگر.
توكا: شايد يكي از دلايلش اين بود كه ما معمولاً دوستان بزرگ‌تر از خودمان داشتيم. براي همين هيچ‌وقت در حسرت يك دست لباس يا اسباب‌بازي دوستمان نبوديم.
خانم ملكي: ما در سادگي مطلق زندگي كرديم و هنوز هم اين روال را ادامه مي‌دهيم. توكا و بامداد آن‌قدر سرشان گرم بود كه راستش به چيزهايي كه ندارند فكر نمي‌كردند. توكا اولين نقاشي‌اش را در يك‌سالگي كشيد. سه ساله بود كه كتاب قصه‌هايي را كه برايش مي‌خوانديم بعد از يك بار خواندن از حفظ مي‌شد. وقتي كتاب‌فروشي مي‌رفت، بدون آن‌كه سواد داشته باشد مي‌دانست كه چه كتابي تازه آمده و چه كتابي درباره چيست. آنها اين‌طور بزرگ شده‌اند، شايد هم ما اشتباه كرديم.
 
وقتي شما آواز تدريس مي‌كرديد، بچه‌ها كجا بودند؟
خانم ملكي: آنها توي دست و پا بودند. مي‌شنيدند و به خاطر مي‌سپردند. در مقطعي خود توكا شاگرد من بود. يك روز از من خواست كه گوشه «قرايي» را كه قبلاً به او درس داده بودم، دوباره برايش بخوانم. قبل از اين‌كه من شروع به خواندن كنم، بامداد شروع كرد آن گوشه را خواندن، بدون اين‌كه آموزش مستقيمي ديده باشد.
 
آن موقع بامداد چند سالش بود؟
 
بامداد: فكر مي‌كنم چهارسالم بود. هنوز سواد نداشتم.
خانم ملكي: يك وقت‌هايي مي‌شد كه من شاگرد داشتم و بامداد توي اتاق خودش بود. وسط كلاس يكدفعه نگرانش مي‌شدم و مي‌رفتم ببينم دارد چه كار مي‌كند. مرا كه مي‌ديد، مي‌گفت مامان فلاني دارد اشتباه مي‌خواند.
 
توكا پس تو چرا موسيقي را ادامه ندادي؟
توكا: راستش را بگويم؟
بله.
توكا: استعدادش را نداشتم. طفلكي مامان هر كاري كه بگويي كرد كه من موسيقي ياد بگيرم. از كلاس دف مرا فرستاد تا كلاس ني. آخرين بار آقاي لطفي مامان را دعوا كردند و گفتند كه بابادست از سر اين دختر بردار، اين كاره نيست. و من بابت اين كار هميشه سپاسگزار آقاي لطفي هستم.
خانم ملكي: به نظر من اشتباه كرد. توكا مي‌توانست خوب بخواند.
خانم چرا زور مي‌گوييد، خب خودش دارد مي‌گويد دوست ندارد.
خانم ملكي: چرا دوست دارد، پيشرفتش هم خوب بود. توكا همان‌قدر كه اعتماد به نفسش در نوشتن خوب است، در موسيقي اعتماد به نفس ندارد.
توكا: خوشبختانه بامداد كه آمد و ديدند اهل موسيقي است، دست از سر من برداشتند.
بامداد: به هر حال به غير از آن مسئله ژنتيك كه اول بحث ، صحبتش را كرديم، فكر مي‌كنم استعداد تأثيرپذيري هم مهم است. من استعداد تأثيرپذيري از مامان را داشتم و توكا استعداد تأثيرپذيري از بابا را.
 
شما آدم‌هاي نرمالي هستيد؟
خانم ملكي: از نگاه خودمان، يا شايد كساني شبيه خودمان نرمال به نظر مي‌رسيم. اما خيلي‌هاي ديگر اين نوع زندگي‌ها را طبيعي نمي‌دانند؛ اين‌كه تو همه‌اش به فكر كنسرت و كتاب و اين جور چيزها باشي. از نظر خانواده خود من، من هنوز آدم پذيرفته‌ شده‌اي نيستم. آدمي كه نه اهل مهماني رفتن است، نه به فكر اين است كه توي عروسي چي بپوشد و ... بچه‌ها هم همين‌طوري رشد كرده‌اند. حتي وقتي مثلاً براي اجراي برنامه به خارج از كشور مي‌رويم، من دقيقاًً حس مي‌كنم كه آنچه براي جوان‌هاي هم‌سن و سال بامداد و توكا جذاب است، براي اينها جذاب نيست.
شايد از شما خجالت مي‌كشند، يك بار بگذاريد تنهايي بروند.
خانم ملكي: (مي‌خندد) تنهايي هم رفته‌اند و من ديده‌ام كه فقط در فضاهاي فرهنگي بوده‌اند.
 
براي بچه‌ها لالايي مي‌خوانديد؟
خانم ملكي: بله ... براي هردوتايشان. من تمام دوراني كه بامداد را باردار بودم، وقتي ساز مي‌زدم و مي‌خواندم، احساس مي‌كردم كه بامداد در جنبش است. حتي زماني كه شيرخوار بود و من در اتاق ديگر آواز مي‌خواندم، مي‌ديدم كه از آوازي كه مي‌خوانم غمگين يا خوشحال مي‌شود.
 
توي خانه آواز مي‌خوانيد؟
خانم ملكي: هميشه ... من هميشه آواز مي‌خوانم. وقت كاركردن، آشپزي ...
توكا: چند سال پيش پاي مامان شكسته بود و مجبور بود جراحي كند. چون داروي بي‌هوشي روي حنجره‌اش اثر مي‌گذاشت، مجبور شدند به او بي‌حسي موضعي بدهند. خانم دكتري كه عملش مي‌كرد و كادر پرستاري، در واقع به جاي اتاق عمل انگار آمده بودند كنسرت و همين‌طور مي‌خواستند كه ترانه‌هاي مختلف را بخواند ...
خانم ملكي: اتاق عمل تعطيل شده بود و من وقت عمل زده بودم زير آواز.
 
بامداد و توكا هم مي‌خوانند؟
بامداد: من مي‌خوانم، اما هيچ‌وقت نخواسته‌ام به عنوان خواننده مطرح باشم. نقش خودم را بيشتر دوست دارم.
خانم ملكي: اسم بامداد توي بروشور به عنوان هم‌خوان هم آمده، ولي لب از لب باز نمي‌كند.
توكا هم كه هرچقدر تلاش كردم،‌ خواننده نشد كه نشد.
 
روي صداي آقاي ملكي هم كار كرده‌ايد؟
بامداد: اصلاً فراموش كنيد ... از توكا هم بدتر است.
خانم ملكي: منصور صداي گفت‌وگويي فوق‌العاده‌اي دارد و حسش هم عالي است، ولي گوش موسيقي خوبي ندارد.
 
بزرگ‌ترين اختلافتان با بچه‌ها چيست؟
خانم ملكي: با بامداد به خاطر رفتار خودم اختلاف دارم و با توكا به خاطر رفتار او. من آدم آرامي هستم. نمي‌توانم پرخاش كنم و كسي را كه به من بدي مي‌كند زود مي‌بخشم و بدي‌اش را زود فراموش مي‌كنم. بامداد هميشه با اين رفتار من مشكل دارد. اما مشكلم با توكا به خاطر تواضع بيش‌ از حدي است كه دارد. يك جورهايي خجالتي است ... چه مي‌دانم ... پايين‌تر از حدي كه هست مي‌ايستد.
 
چرا توكا؟ چرا خودت را دست‌كم مي‌گيري؟
خانم ملكي: آهان ... آهان ... همين بود. داشتم دنبال كلمه‌اش مي‌گشتم. خودش را دست‌كم مي‌گيرد، در حالي كه به نظر من از هم‌رده‌هاي خودش چند سروگردن بالاتر است.
اتفاقاً مادر من هم درباره من همين عقيده را دارد.
خانم ملكي: خب، من هم با مادرتان هم‌عقيده‌ام.
خواستم اذيتتان كنم، اما اين تنها جوابي بود كه توانست مرا خلع‌سلاح كند ... متشكرم، روز خوبي بود.
خانم ملكي: به ما هم خوش گذشت ... نه؟
(جواب بامداد و توكا روي نوار ضبط نشده. احتمالاً با حركت سر پاسخ مثبت يا منفي داده‌اند.)
 
 
 
 
 
Designed by CyberArta.com